|
درد دل |
|
درد دل دوستانه |
وای به حال من وای به حال من
آخه منو تنها گذاشت موقع رفتن یکم دلهره داشت
نه بخاطر جدایی از این میترسد نکنه دیر برسه
پیش یار جدیدش آخرم تیرشو تو چشمای من
هدف گرفت آخرم زهرش توی رگ های من جریا گرفت
آخرم خارشو تو دستای من فرو میکرد
آخرم داغشو روی دل من گذاشتو رفت
آخرم حسرت یه روز خوشو تو زندگیم گذاشتو رفت
آخرم با غریبه دیدمشو البته نه واسه اون
واسه من غریبه بود واسه اون یار تازه بود
از وقتی رفتی همه بهم میگن : چته ؟
چرا همش کنج خونه ای چرا مثل این دیوونه ها
سر در گمی ؟ نکنه معتاد شدی ؟
اونا از حال و روزم بی خبرن
نمیدونن تو رفتی و من اینجا در به درم
همه میگن اون تورو گذاشت و رفت
نمیگن خودمون دیدیمش با چشامون
همه میگن تو اونی . هه میگن دیدنت با خود من
اینا چرتو پرت میگن . بذار بگن
مهم اینه که من تورو . خب منم دیدم تورور
به همه دوروغ میگم به چشام دروغ میگم
به دلم دروغ میگم به نفسام که عطر تو رو باهاش خو گرفته بود
دروغ میگم من دارم به خودمم دروغ میگم
به گلای باغچمو گنجیشک رو درختمو
راستی درختو یادت مییاد ؟ یادگاری گذاشتی نوشتی تا آخر عمر
یادت باهام مییاد . یادت مییاد ؟ وقتی رفتی یه یادگار برام گداشت
عکس جدیدش بود اما تو عکس تنها نبود
اون با رغیب نشسته بود راستش میخواستم
عکستورو از وسط نصف بکنم خیلی سخت بودش
آخه دستت درست تو دستاش بود اگه میخواستم ببرم
دست تو هم باهاش میرفت راستش میخواستم عکس تورو از وسط
نصف بکنم اما گفتم نکنه بفهمی ناراحت بشی دستم بشکنه یه
وقت من از این کارا کنم قابش کردم روی تاقچه گذاشتمش
هرکی بهم میگفت اون یکی کیه ؟ میگفتم .
چی میگفتم؟ هرفی نداشتم بزنم
کاش کور میشدم اون نامه رو نمیدیدم
نامه ای که اون واسط نوشته بود
نه یک بار صد بار خوندمش یه وقت بهت بر نخوره ؟ اما باید بگم
حرف دله فکر میکنم توی صحبتاش یکم دروغ نوشته بود
فکر نکنی بدبینما فکر نکنی ُ فکر نکن از حسودیمه
بزار راستشو بگم : اره از حسودیمه
بگزریم چیه ؟ تعجب میکنی ؟ آخه توی این ترانه دیگه نفرینت نمیکنم
آخه من دوست دارم میدونم کاره بدییه میدونم حرف چرتیه
اما اگه یه روز دیگه هفت ما دیگه یه سال دیگه اصلا هر چند وقت دیگه
زبونم لال بشه گوش شیطون کر بشه یارتون گذاشتو رفت
من هنوز منتظرم فکر نکنی کینه دارم خیال نکن ازت بدم مییاد
نه من هنوز منتظرم من از همون موقع که رفته بودی نامهای ندیده بودم
نامه ای نخونده ام عکسی که بهم داده بودی چه قشنگ بود
منتو عکس بجز تو و اون رویه ماه قشنگت که کسی رو ندیدم
اصلا چرا وای به حال من ؟ من که میدونم اون یه روزی از همین روزا
برمیگرده مییاد پیشم . الان که اینجا نیست درست اما یادش که باهامه
همون یادشه که رفیق غصه هامو بی کسی هامه همین یادشه که مونس
بدبختیامه ولی باز من به همینم رازی ام
پس وای به حال من وای به حال من
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:20 توسط تنهای عاشق |
نمیدونم چطور بگم از عشقی که نابودم کرد . به خدا قسم عاشقش بودم اما تنهام گذاشت نمیدونم چرا بخاطر چی ؟ بعضی وقتا میگم شاید یه عشوه دلش رو برد و از من گذشت اما همه بهم میگن اشتباه نکن اهل این چیزا نبود . هرچی فکر میکنم میبینم من هیچ کار اشتباهی نکردم که این تنهایی مجازاتم باشه . نمیدونم چرا اینجوری یهو تنهام گذاشت ؟ ای کاش میدونست دیوونه وار دوسش دارم دارم دق میکنم هر جا رو نگاه میکنم اونو میبینم . یکی بهم بگه چرا ؟ چرا اینقدر آدما بی معرفت شدن ؟ چرا دیگه عشق توی این دنیا برای کسی ارزش نداره؟ چرا نمیفهمند که دل شکستن هنر نیست ؟
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:37 توسط تنهای عاشق |
روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع شدن تا قایم باشک بازی کنن .
دیوانگی چشم میگذارد همه میروند قایم شوند . تنبلی یه جایی همون
نزدیکی ها قایم میشود . حسادت آن طرف تر قایم میشود . و عشق میرود
پشت یک گل رز .
دیوانگی همه را پیدا میکند بجز عشق . حسادت عشق را بو میدهد .
دیوانگی پیش گل رز میرود و عشق را صدا میزند ولی عشق بیرون نمی آید
دیوانگی هم با یک چاقو رز را میزند . تا عشق پیدا شود یک مرتبه عشق
فریاد میزند آخ چشمم را کور کردی . دیوانگی اشکمیریزد و میگوید من چشم
تو را کور کردم تو هر کاری بگویی من انجام میدهم . عشق فقط یک چیز از او
میخواهد به او میگوید همدرد من شو . از آن وقت به بعد دیوانگی همدرد
عشق کور شد .
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:56 توسط تنهای عاشق |
بخوان ما را بخوان ما را بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذزه ای ناچیز
صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را علم را
من هدیه ات کرد بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدیکتر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را
سوی ما باز آ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را تو راه عاشقی طی کن
عزیزا من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی با خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلودت را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را بجوز ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم آهسته میگویم ُ خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من
قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که میگوید که تو خواندن نمیدانی ؟
تو بگشا لب تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟ رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه میجویی ؟
تو با هر کس بجز ما با چه میگویی ؟ و تو بی من چه داری ؟ هیچ
هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من ولی وقتی تو رو من آفریدم
بر خودم احسنت میگفتم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب ترین میهمان دنیایم نمیخواهی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی با خدای خویش قهر میگردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی ببینم ! من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادی ات
یک لحظه هم یادم نکردی به رویت بنده ام من هیچ آوردم ؟
که می ترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت خالقت
اینک صدا کن مرا با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ان را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام آیا عزیزم حاجتی داری ؟
تو ای از ما کنون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمیدانی ؟
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارد ؟
بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من بگو ! جز من کسی نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من !!!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:38 توسط تنهای عاشق |
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:50 توسط تنهای عاشق |
تو را در قلب شعرم میگذارم
به دست باد و باران می سپارم
تمام شعر من یک جمله باشد
تو را تا بینهایت دوست دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2:42 توسط تنهای عاشق |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:31 توسط تنهای عاشق |
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
دستی که بسته است
پایی که خسته است
دل را که عاشق است
حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست
شرمی که آشناست
دارایی من است
ارزانی شماست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:25 توسط تنهای عاشق |
آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .
نرود خنده از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی روز تو عاشق باشی .
عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد .
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:21 توسط تنهای عاشق |
هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه با تو نشستن به همه دنیا می ارزه اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره با نخواستن دلم آروم نمیگیره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:8 توسط تنهای عاشق |
ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود .
(( تقدیم به تو که نمیدانم در خاطراتت می مانم یا برایت خاطره میشوم ))
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:4 توسط تنهای عاشق |
باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بییایی
کاش نه کوچه انتهایی داشت نه باران بند می آمد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 20:0 توسط تنهای عاشق |
زندگی تکرار جان فرسودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:58 توسط تنهای عاشق |
آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:56 توسط تنهای عاشق |
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست .
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم .
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست.
تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه ی تنهاییم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:55 توسط تنهای عاشق |
زندگی عجیبه تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه تا نخوای بری کسی نمیگه بمون تا نری کسی قدرت رو نمیدونه و تا نمیری کسی نمی بخشتت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:45 توسط تنهای عاشق |
آنگاه که از آن جنگل سرد ناله کنان گذر میکردم و آنگاه که از رنج زخم دلم زخم خنجر را آرزو میکردم کاش می دانستم که خدا در لا به لای درختان با دلی نگران ، نگران قدم های کند و سنگین من است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:42 توسط تنهای عاشق |
شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست ؟ مادر می گوید شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن برمی داشت مرحمی بر دل تنگم میشد اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت غصه ام نشنید از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است ؟ دل سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:35 توسط تنهای عاشق |
عشق يعني زندگي را باختن . چند سالي بي دليل با هر الاغي ساختن.
با خيال تو به سر بردن اگه هست گنبه اندازه تمام سلول هاي بدنم دوستت دارم........يك آبزي تك سلولي! خيلي دوست دارم باهات حرف بزنم. باهات برم ماهيگيري. آخه مثله تو هيشكي كرم ندارهاه، باخبر باش كه من غرق گناهم همه شب.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:19 توسط تنهای عاشق |
مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا همه بی قرارت باشند
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:58 توسط تنهای عاشق |
زندگی فقط سه لحظه اش زیباست:
دیدن تو
خندیدن تو
بوسیدن تو
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:51 توسط تنهای عاشق |
آسمان هر کس به اندازه معرفت اوست
بی شک آسمان توانتهایی ندارد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:47 توسط تنهای عاشق |
زمن پنهان مکن چشمان ماهت را ز صد نقاش بهتر میکشم ناز نگاهت را
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:46 توسط تنهای عاشق |
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:43 توسط تنهای عاشق |
| ||||||